غر زدن کودکان خلاص شوند و يا به راحتي به کارهایشان برسند به آساني تن به خواسته هاي
فرزندانشان ميدهند. عاقبت چنين روش رفتاري با کودک کاملا مشخص است. کودک بتدريج به
فردي خودخواه، زياده خواه، تن پرور و قدرنشناس تبديل مي شود و اصولا خانواده ها وقتي به اين
موضوع پي مي برند که خيلي دير شده است.
ريحانه بالاخره صاحب خانه شد. اگرچه اين خانه پلاستيکي يک متر بيشتر نيست ولي تلاشي
که ريحانه براي بدست آوردن آن کرد به نسبت خودش، کمتر از تلاش بزرگترها براي خانه دار
شدن نبود. اولين باري که ريحانه از من خواست اين خانه را براش بخرم با وجوديکه با تمام
وجود دوست داشتم همان لحظه به او پاسخ مثبت بدهم ولي با قاطعيت گفتم: "دخترم
تازگي برات اسباب بازي خريدم". ولي در عین حال با ريحانه قر ار گذاشتیم که به ازاي هر کار
خوبي که انجام مي دهد يک "آدمک مهربون" روي وايت برد خانه براش بکشم تا وايت برد پر
بشه. آنوقت بلافاصله خانه را براش بخرم. البته به ازاي هر کار بد هم يه آدمک پاک بشه.
خلاصه وايت برد پر شد و ريحانه هم صاحب خانه. البته اين وسط چند تا "آدمک مهربون" هم
پاک شد!!!
همیشه به ریحانه می گم: "بابا اگه به کمک من نیاز داشتی صدام کن سریع بیام کمکت همونطور
که من وقتی به تو نیاز دارم فوری کمکم می کنی". این روزها صدای ریحانه که می گه بابا به کمکت نیاز
دارم زیاد توی خونه شنیده میشه و من هم بی درنگ پاسخ مثبت می دم. البته مزد این کارم رو هم
دریافت می کنم چون این مساله دوجانبه هست. خیلی برام جالب بود. دیشب وقتی از ریحانه خواستم
برام کاری رو انجام بده با وجودیکه به شدت سرگرم درست کردن کاردستی بود قیچی رو توی کاغذ
گذاشت و سریع کار رو انجام داد. من هم برای اینکه تشویقش کرده باشم جلوی خودش دستهام رو رو به
آسمون بردم و گفتم: " خدایا شکرت که دختر به این عاقلی بهم دادی. ای کاش آدم ده تا از این دخترها
داشته باشه" ریحانه گفت: " بابا میلیون تا" گفتم: "باشه بابایی، میلیون تا".
داوطلبانه در انجام کارها به ما کمک کند. می توان این ویژگی را برای همیشه در کودکان نهادینه کرد. فقط
کافی است از کودکی، آنها را در انجام کارها مشارکت دهیم. من این کار را از وقتی ریحانه یک سال و نیمه بود
آغاز کردم.
امروز بعد از ناهار، در گوش ریحانه گفتم: " بابایی، مامان زحمت کشیده و غذا درست کرده می یای ما در جمع
کردن میز غذا کمکش کنیم تا خوشحال بشه" ریحانه گفت: " آره بابا" در یخچال رو باز کردم و به ریحانه گفتم
ظرفهایی رو که باید توی یخچال بگذاریم یکی یکی برام بیاره و ریحانه این کار رو انجام داد و بعد هم با کمک
هم بقیه کارها رو کردیم. پیشونی ریحانه رو بوسیدم. بعد هم مامان که داشت نشون می داد خیلی خوشحال
شده پیشونیش رو بوسید. به ریحانه گفتم: " بابا کی شه برام غذا درست کنی. چند وقت دیگه که از اداره
برگردم دخترم می گه بابا غذایی که دوست داری برات درست کردم..." موقعی که داشتم این جملات رو می
گفتم برق خاصی توی چشمهای ریحانه بود و خوشحالی که نمی شه وصف کرد. احساس بزرگی می کرد. و این
حتما بهش اعتماد به نفس می ده و خاطره ای خوش از کمک کردن به بابا و مامان. تا حالا کمتر پیش آمده از
ریحانه کاری بخواهیم و او جواب سربالا بده. یادم هست وقتی ریحانه خیلی کوچک بود با کمک خودش اسباب
بازیهاش رو جمع می کردیم. می گفتم: "ریحانه بیا اتاق رو جمع و جور کنیم تا مامان خوشحال بشه" پس از
مدتی هم متوجه شدم خود ریحانه بدون اینکه ازش بخواهیم اسباب بازیهاش رو جمع می کنه. بهترین موقع برای
رشد این ویژگی در کودکان وقتیه که مهمون می یاد خونه. بچه ها خیلی دوست دارند این جور مواقع کمک کنن.
نکات مهم:
۱) همیشه کودک باید از کمک کردن خاطره خوش داشته باشد.
۲) هیچ وقت برای انجام کارها نباید به کودک دستور داد.
۳) حتما باید خودمان در انجام کار به کودک کمک کنیم و نباید او را تنها بگذاریم.
۴) حتما از کودک تشکر کنیم.
۵ ) مواردی که کودک زیربار نمی رود خلاقیت به خرج دهیم. یادم هست یکبار به ریحانه گفتم: "می یای کمک
مامان کنیم" گفت: "بابا کار دارم" گفتم: "ریحانه مامان حواسش نیست اگه متوجه بشه ما کارا رو کردیم تعجب
می کنه" و ریحانه فورا قبول کرد.
۶ ) این روش باید استمرار داشته باشد تا در کودک نهادینه شود. گاهی به چند سال زمان نیاز دارد ولی نتیجه
اش برای یک عمر است.
کودکان را به زیبائیها حساس کنیم و لذت بردن از چیزهای زیبا و دوست داشتنی را به آنان بیاموزیم.
مدتهاست که هنگام صرف میوه، ریحانه رو به دقت در رنگ و آب و عطر میوه ها دعوت می کنم. براش
توضیح می دم که باید از این زیبائیها لذت برد. این روزها که ریحانه میوه می خوره اگه کنارش باشم
می گه بابا می بینی این میوه چه رنگ قشنگی داره و بعد میوه رو با نفس عمیقی بو می کنه. امروز اونو
به عطر سبزی که سر سفره بود حساس کردم. چند روز پیش با ریحانه از توی پارک می گذشتیم. یک
دفعه متوجه شدم ریحانه کنارم نیست و پای گلی نشسته و نوازشش می کنه. یادم افتاد تابستون
توی همین پارک ریحانه رو به عشق ورزیدن به گلها دعوت کردم و در مورد زیبائیهای اونها براش توضیح
دادم. هدفم از این کار اینه که یه اصل فراموش شده توی زندگیهای امروزی رو در ریحانه زنده کنم.
صدای بچه های کوچه برای ریحانه وسوسه انگیز بود. احساس کردم تصمیم گرفته بره توی کوچه. چون بی موقع
بود سعی کردم به آرامی منصرفش کنم. اما در اون لحظه مثل اینکه قدرت وسوسه از قدرت استدلالهای من
بیشتر بود. ریحانه تصمیم خودش رو گرفته بود. داشتم به این فکر می کردم که چگونه با کمترین دردسر مانع او
شوم که نق زدنش شروع شد. مامان که از دور شاهد ماجرا بود گفت: "ریحانه سریع بیا توی اتاق کارت دارم.
یه داستان قشنگ همین الان یادم اومد می خوام برات بگم" ریحانه سریع پرید توی اتاق و منتظر شنیدن قصه شد.
گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
دیشب ریحانه موقع شام برخلاف همیشه حس بازیگوشیش گل کرده بود. انگشتش رو توی کاسه ماست می زد
و به صورت مامانش می مالید. به مامان اشاره کردم که اصلا حساسیت نشون نده و صبر پیشه کنه. اما انگار
ریحانه از این کار خیلی خوشش اومده بود و دست بردار نبود. پیش از اینکه مامان رو حسابی کلافه کنه فکری به
سرم زد. توی آشپزخونه رفتم. مامان ظرف اصلی ماست رو روی یخچال گذاشته بود. ریحانه رو صدا زدم و گفتم
"بابا می شه کمک کنی تا اون ظرف رو از روی یخچال بردارم" ریحانه درحالیکه از کار من که داشتم ظرف اصلی رو
در اختیارش قرار می دادم متعجب بود کمکم کرد تا ظرف رو بردارم. بعد بهش گفتم: " بابا کمک کن تا در سطل
ماست رو پیدا کنیم بگذاریم روش". ریحانه با اشتیاق این کار رو کرد. و بعد هم با کمک همدیگه سطل رو گذاشتیم
توی یخچال. خلاصه ریحانه با مشغله ای که براش فراهم شد، شیطنتش رو به کلی فراموش کرد.
هـــم روی زمین له شده و زمین رو قرمز کرده بود. مامان خیلی محترمانه از ریحانه خواست بره دستمال بیاره و
زمین رو تمیز کنه. من مشغول تماشای تلویزیون بودم. یــه لـحظه مـــــتوجه شـدم ریحانـه دونـه ها رو جـمع کـرده و
مـــشغول تمیز کردن زمینه. فورا یاد همون اصل افتادم. به مامان گفتم: "مامان، دختر مهربونمون رو می بینی چقدر
قـشنگ داره زمـین رو تـــمیز می کـــــنه" و بعد هم به ریحانه گفتم: "آفرین دختر خوب و حرف گوش کن" و
پیشونیش رو بوسیدم. اون لحظه با تمام وجودم برق چشمهای ریحانه رو حس کردم. بـا هـمین کار ساده اما با
اهمیت، تا ساعتها ریحانه شاد بود.
پیشتر. از زمانیکه او رو از خدا خواستم. و از همون موقع بود که احساس کردم خودم رو برای یه پدر خوب
بودن باید آماده کنم. چون معتقدم همونقدر که ما پدر و مادرها دوست داریم فرزند ایده آلی داشته
باشیم اونها هم دوست دارند پدر و مادر ایده آلی داشته باشند. این بود که طی این سالها به صبر و
حوصله، مطالعه و خلاقیت و نوآوری بهای زیادی دادم و اکنون که ثمره زحمتهام رو می بینم دوست دارم
دیگران رو هم توی نتایجش شریک کنم.