تبليغاتX
چگونه کودکم را بزرگ می کنم؟
نقش موثر خلاقیت در تربیت کودک (خاطرات روزانه)
قبلا تاکید شد که بهترین راه برای اصلاح رفتارهای نامناسب کودکان و یا ایجاد رفتارهای صحیح در آنها استفاده از

روش غیر مستقیم است و برخی از این روش ها ذکر شد. اما یکی از روش های غیر مستقیم دیگری که در این

زمینه بسیار کاربرد دارد، روش قرار دادن کودک در موقعیت است تا به خوبی بتواند شرایط را درک کند.

ریحانه چند وقتی بود که به آبمیوه های آماده یا همان "ساندیس" علاقه خاصی پیدا کرده بود. از آنجایی که این

نوع آبمیوه ها عموما  کیفیت لازم را ندارند تصمیم گرفتم تا با فرهنگ سازی، ریحانه را از مصرف آنها منصرف

کنم. بدون آنکه حساسیتی به این موضوع نشان دهم آخرین باری که تقاضای ساندیس کرد برایش خریدیم اما

رو کردم به مامان ریحانه و گفتم: "مامان می خوای منو شما به جای ساندیس میوه بخریم و خودمون آبش رو

بگیریم. اینجوری سالم تره. چون این آبمیوه های آماده معلوم نیست که چیه. همه میوه های خراب رو می برن توی

کارخونه آبش رو می گیرن." مامان ریحانه گفت: "تازه معلوم نیست تمیز هم شسته بشن." بعد هم چند کیلویی

سیب خریدیم و رفتیم منزل. به ریحانه گفتم: "بابا می شه توی شستن سیبها کمکم کنی" و صندلی رو پای شیر

آب گذاشتم  تا ریحانه قدش برسه. وقتی سیبها رو می شستیم به ریحانه گفتم: "بابا می بینی ما چه خوب همه

جای سیبها رو می شوریم" و از قصد یکی از سیبهای خراب رو به ریحانه دادم. ریحانه گفت: " بابا می بینی

اینجاش خرابه. توی کارخونه اینها رو هم توی آبمیوه گیری می ریزن" و من ادامه دادم "ولی ما قشنگ همه جای

خرابش رو با چاقو می گیرم و فقط قسمتهای سالمش رو استفاده می کنیم" و در حضورش این کار رو کردم. بعد

هم با کمک خود ریحانه آب سیبها رو گرفتیم و جای شما خالی...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 23:23  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

مامان ريحانه یکی دو روزيه شديدا سرما خورده. امروز بعد از ظهر ريحانه وقتي ديد مامانش تب داره  اومد پيش من

كه تازه از سر كار اومده بودم و با صداي آهسته  گفت: "بابا مي ياي كمك مامان كنيم و خونه رو مرتب كنيم. من

يكي يكي وسايل روي ميز رو بهت مي دم تا ميز خلوت بشه بتونم دستمال بكشم." من هم خوشحال از ايـــــــنكه

ريحانه شرايط مامانش رو به خوبي درك كرده گفتم: "حتما بابا" و براي اينكه دلگرم بشه چند بار تحسينش كــردم. 

ريحانه موقعي كه ميز رو با اشتياق تميز كرد نوبت چيدن وسايل روي ميز شد. وسايل رو يكي يكي به ريحانه دادم.

گفت: "بابا اين گلدون رو  كجا بگذارم؟" من هم براي اينكه بهش اعتماد به نفس بدم گفتم: "بابا شما خانومها كه

بهتر مي دونيد وسايل خونه رو چه جوري بايد چيد." ريحانه بيشتر تشويق شد و وسايل ميز رو تا آخر با سليقه

خودش چيد. 

اصل چهارم:

همه مادوست داریم وقتی فرزندمون را به انجام کاری دعوت می کنیم، با اشتیاق پاسخ مثبت بده و یا خودش  

داوطلبانه در انجام کارها به ما کمک کنه. می شه  این ویژگی رو برای همیشه در کودکان نهادینه کرد. فقط

کافیه  از کودکی اونها را در انجام کارها مشارکت بدیم. من این کار رو از وقتی ریحانه یک سال و نیمه بود آغاز 

کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 23:46  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

هميشه موقعي كه درست و از روي حـوصله بــا كـودك رفـتار مـي شود، رفتارهاي بعدي كـــودك، تــحت تــاثير ايــن

"بـــرخورد درست"، منطقي و بي دردسر خواهد بود. فقط كافي است بزرگترها در يك مورد، با كودك درست رفـــتار 

نكنند آنوقت آثار آن تا مدتها در رفتارهاي بعدي كودك نمايان مي شود. لجبازي و نــافرماني، تندخويي، قهر كردنهاي

بي مــورد، بهانه جويي،خسارت زدن و... ازجمله آن است. درست مثل خــــــود مــا بزرگترها كــه وقـــتي ضد حال

مي خـوريم آثار آن تا مدتها در رفتارمان نمايان است. اين اصل هيچ منافاتي با جديت و قاطعيت پدر و مادر در برخي

موارد براي تربيت كودك ندارد. همانطور كه در اصل دهم گفته شد. جديت و قاطعيت براي آنكه موثر واقع شــــــود و

پيامدهاي منفي به دنبال نداشته باشد شرايطي دارد كه بايد رعايت شود.

امروز تازه از سر كار اومده بودم و خسته. ريحانه از توي اتاقش صدام  كرد و با ذوق و شوق ازم خواست توي رنگ

آميزي نقاشيش كمكش كنم. مي تونستم براش توضيح بدم كه خسته ام و بعدا كمكش مي كنم. اما تـرجيح دادم

بـاهاش هــمكاري كنم اما نه با بـــــــي حوصلگي. موقع ناهار شد. مامان در كناز غذا به خاطر ريحانه كمي هـــــم

كوكو سبزي درست كرده بود. اما مثل اينكه به خاطر كم بودنش بيشتر مشتري پيدا كرد. ريحانه كه متوجه شــــد

من از كوكو بيشتر خوشم اومده سهم كوكوي خودش رو هم گذاشت توي بشقابم. كاملا احساس كردم می خواد

همكاري چند دقيقه پيشم رو با اين محبتش تلافي كنه.  

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 11:42  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

در کنار همه مهربانیهایی که به کودک می شود گاهی اوقات جدیت و قاطعیت هم لازم است. البته هم

مهربانی و هم قاطعیت اگر حساب شده نباشد موجب ظلم به کودک می شود.

چند روز پیش به فروشگاه شهروند رفته بودیم. توی راه به ریحانه گفتم: "بابا یادت باشه مـثل هـــــــمیشه

می تونی یه خوراکی برای خودت انتخاب کنی ضمن اینکه چون مامان گفت ریحانه خیلی دختر خــــــــــوبی

بوده یه کتاب داستان هم می تونی برداری."ریحانه خوشحال شد و تشکر کرد. به ریحانه گفتم: "بابا فــقط

قول بده همین ها رو برداری و اگه از چیز دیگه ای خوشت اومد انتخابش کن برای دفعه بعد که دختر خوبی

بودی" و ریحانه پذیرفت.

وارد شهروند شدیم. ریحانه گفت: "بابا وای وای وای می بینی اون آقا چقدر چیپس و پــفک بـرای بچه اش

خریده." البته چیپس و پفک بخشی از چیزهایی بود که اون آقا بی حساب برای فرزندش خریده بود.

در گوشه دیگری صدای گریه می آمد. بی توجه به صدای گریه به قسمت خوراکیها رفتیم چــــون ریـــــحانه

تصمیم گرفته بود سهمیه خوراکیش رو یک شیر کاکائو برداره. کتابش رو هم انتخاب کرد. قبل از اینکه پــول

اینها رو حساب کنم ریحانه چشمش به آلبالو خشکه های  بسته بندی شده افتاد. با کمی خجالت گفت:

" بابا می شه ..." قبل از اینکه حرفش تمام بشه با قاطعیت تمام گفتم: "ریـحانه بـابـا قـــول داده بـــــودی.

انتخابش کن. دفعه بعد که بیائیم شهروند اولین چیزی که می خریم همینه." ریحانه تصمیم گــرفته بــــــود

غر بزنه ولی وقتی قاطعیت بابا رو دید منصرف شد. من هم بلافاصله او را بــوسیدم و بــــــرای تـــشویقش 

گفتم: "آفرین که اینقدر فهمیده ای."  

صدای گریه ای که آغاز ورودمان به شهروند می آمد همچنان ادامه داشت. حدود نیم ساعتی گذشته بـود.

تعجب کردم و دنبال صدا گشتم. گفتم شاید بچه ای گم شده. اما دیدم مامان و باباش مثل سنگ کـنارش

ایستادند و به اصطلاح دارند تنبیهش می کنند. چون چند تا خوراکی مختلف می خواسته. یـــــاد یک مطلب

مهم  کتاب معروف "پدر یک دقیقه ای" افتادم. آن مطلب این بود. "اگر قصد توبیخ فرزندتان را دارید احساس

ناراحتی خود را نشان دهید و به روشنی ظرف ۳۰ ثانیه به کودک بگوئید که خطایش چیست و بـــــعد، ۳۰

ثانیه سکوت کنید. سپس آرام شوید و به فرزند خود نگاه کنید و او را بطریقی لمس کنید که بفهمد هـــنوز

هم با او هستید." یعنی توبیخ فرزند زیاد نباید طولانی شود و پس از آن نیز باید به کودک آرامش داد. 

البته در مواقعی که کودک کـــــــــوچک است ممکن است گاهی اوقات این روش کارساز نباشد و او بـــــــه

گــــــــریه کردن ادامه دهد. این جور مواقع هم بصورت حساب شده یک نفر باید ابتکار عمل را بــــــه دسـت

بگیرد و بــــا خلاقیت بدون اینکه تسلیمی در کار باشد اجازه ندهد گریه کودک ادامه پیدا کند.  

راستی اون شب وقتی داشتیم از شهروند خارج می شدیم دیدم ریحانه داره دوباره به یه خوراکی دیــــگه 

چپ چپ نگاه می کنه. تا نگاهش کردم گفت: "بابا نمی خوام برش دارم. دارم انتخابش می کنم بـــــــرای

دفعه بعد."   

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 18:9  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

اگر تصمیم دارید نقطه ضعف کودک را برطرف و یا خصلت خوبی در او ایجاد کنید این کار را بتدریج انجام

دهید و سعی کنید کودک متوجه کار شما نشود چون در غیر اینصورت کار شما دشوار خواهد شد و بلکه

حتی به نتیجه هم نخواهد رسید.

ما اغلب برای اینکه ریحانه را متوجه نکته مثبتی کنیم و یا از کاری باز داریم از چند روش غیر مستقیم

استفاده می کنیم.

۱) اجرای نمایش با نقش آفرینی بابا و مامان و خود ریحانه  

۲) گفتگو با یکدیگر یعنی به قول قدیمی ها به در می گوئیم تا دیوار بشنود

۳) از طریق داستان

ریحانه چند وقتی بود میوه ها را گاز می زد و نیمه تمام می گذاشت. یه روز چشمم به کتاب داستانی

افتاد که دقیقا در همین رابطه بود. ماجرای علی کوچولویی که همین کار را می کرد و میوه ها از دست

او ناراحت شده بودند. خلاصه کتاب داستان را برایش خریدم و خواندم. چند بار هم در مواقع مختلف با

مامان ریحانه درباره ماجرای علی کوجولو صحبت کردیم و به این بهانه درباره اینکه چرا نباید میو ه ها را

ناتمام گذاشت بحث کردیم. ریحانه به دقت به حرفهای ما گوش می کرد و به خوبی متوجه کار خود شد.

حتی یک روز که داشت سیب می خورد گفت: "بابا می شه ته سیب رو هم خورد؟"

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 21:25  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

امروزه خودخواهی جزئی از شخصیت بسیاری از کودکان شده است و عامل اصلی آن والدین هستند. پدر

و مادر با مدیریت صحیح نباید اجازه دهند این خصلت در کودکانشان رشد کند که مهار آن در آینده بسیار

دشوار است.  

امشب مشغول گوش دادن موسیقی بودیم. ریحانه آهنگ دلخواهش رو گذاشت. پس از اینکه موسیقی

تمام شد. مامان ریحانه گفت: "بابا می شه تصنیف صیاد افتخاری رو بگذاری." ریحانه گفت: "نه بابا،

می خوام یه آهنگ دیگه بگذارم." به ریحانه گفتم: "بابا تو آهنگ دلخواهت رو گوش دادی. حالا نوبت

مامانه."  گفت: " نه بابا"  گفتم: "بابایی می دونی به اینجور آدما که فقط دوست دارن هر چی خودشون

می خوان باشه چی می گن؟"  گفت: "چی می گن؟"  گفتم: "خودخواه"  گفت: "من دوست دارم

خودخواه باشم." گفتم: "باشه. ولی ما از اتاقت می ریم بیرون. چون از بچه خودخواه خوشمون

نمی یاد. شما هم هر آهنگی دوست داری گوش کن." و فورا اتاق رو ترک کردیم. هنوز چند قدمی دور

نشده بودیم که ریحانه دوید دنبالمون و گفت: "باشه بابا، نوبت مامانه. بعد هم نوبت شما." 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 22:13  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

خیلی از ما بزرگترها هنوز به توانائیهایمان ایمان نداریم چون اعتماد به نفسمان کم است. هر چند اعتماد به نفس

زیاد هم دردسرساز است و صورت خوشی ندارد. به کودکان کمک کنیم تا برای بروز توانائیهایشان اعتماد به نفس

کافی پیدا  کنند.  

ما در خانه سه گلدان کوچک داریم که در آنها سه نوع کاکتوس ظریف و گلدار قرار دارند. چند هفته پیش وقتی به

خانه آمدم و چشمم به گلدانها افتاد متوجه تفاوت آنها با قبل شدم. مامان ریحانه برای آنکه ظاهر رنگ و رو رفته

گلدانها را صفایی بدهد با کاغذ روغنی سفید آنها را  پوشانده بود و گلهای کاغذی آبی رنگ کوچکی بر نقاط

مختلف آنها چسبانده بود. گلدانها خیلی زیباتر شده بودند اما یکی از گلدانها کاملا با بقیه تفاوت داشت. کاغذ

درست چسبانده نشده بود و گلهای کاغذی هم  کج و کوله بودند. متوجه همه چیز شدم و از مامان ریحانه به

خاطر اینکه حاضر شده گلدانی که جلوی چشم همه است به این شکل باشد ولی در عوض ریحانه اعتماد به

نفس پیدا کند و از دیدن کار خودش لذت ببرد تشکر کردم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 20:11  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

شاد بودن و مثبت اندیشی را با آموزش در  کودکان نهادینه کنید. 

در دانشگاه استادی داشتم که بسیار مثبت اندیش بود و همیشه شاد و لبخند به لب. به زیبائیها حساس بود.

هیچ کلمه منفی به کار نمی برد. به جای زشت می گفت: "نازیبا". بسیاری از واحدهای درسی ام را با او گذراندم

و رابطه ام با او همچنان برقرار است. همواره به این خصلت او غبطه می خورم. احساس می کنم این ویژگی

در او ریشه دار است. از همین رو  تصمیم گرفتم تا ریحانه را از کودکی به این خصلت عادت دهم. همین امشب

ریحانه داشت به دور اتاق می گشت و در حالی که بالا و پائین می پرید گفت: "بابا منو می بینی دارم شادی

می کنم". راستش  این جمله او با وجودیکه تکراری بود اما منو بسیار به فکر واداشت. با خودم گفتم: "فقط با

کمی تمرین ریحانه اینقدر به شادی حساس شده باید بیشتر با او کار کنم"۰ از زمانیکه ریحانه دو ساله شد نظر او

را به کودکان شادی که در تلویزیون، پارک و یا جاهای دیگر هستند جلب می کنم. مواقعی هم که  کودکی 

غمگین و یا در حال گریه هست همینطور. نشان دادن عکس کودکان و یا حیوانات شاد توی کتاب قصه ها هم مورد

خوبی برای آموزش شادی به کودکان است. از خواندن قصه های غم انگیز برای کودکان هم باید حذر کرد چون

گاهی اوقات خاطره بد آن هرگز از ذهنشان بیرون نمی رود. از توجه دادن کودکان به رنگهای شاد هم نباید

غفلت کرد. موسیقی های شاد کودکانه هم در حفظ شادی کودکان بسیار موثر است.        

    

  

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 23:6  توسط محمدرضا بیدگلیان   |