تبليغاتX
چگونه کودکم را بزرگ می کنم؟
نقش موثر خلاقیت در تربیت کودک (خاطرات روزانه)
با ایجاد تصویرهای ذهنی مناسب در کودکان می توان به آنها کمک کرد تا مسائل را در حد یک کودک به خــــــوبی

درک کنند. در واقع شما با این کار از روانشناسی تصویر ذهنی یا علم "سایکوسیبرنتیک" استفاده کرده اید کـــــــه

معجزه می کند.

در کـــــــتاب "روانشناسی خلاقیت" اثر "ماکسول مالتز" با این روش آشنا شدم. مطلبی از این کتاب مرا بهت زده

 کرد:

"در کودکـــستان فورسایت سنت لوئیس با مدیریت خانم مری دون بار کودکان ۳ تا ۶ ساله بی آنکه بدانند مفاهیم

سایکوسیبرنتیک را می آمــوزند. چندی پیش از این کودکستان دیدن کردم و بشدت تحت تاثیر آموزشهایی کــــــــه

بچه ها می دیدند و عاداتی که پـــیدا می کردند قرار گرفتم. مدیر کودکـــستان تـعریف می کرد که گــــــــروهی از

بچه های ۶ ساله به هزار زحمت از شن و ماسه خانه ای درست کرده بودند و کودک ۳ ساله ای بی آنکه بــــداند

چه می کند در فرصت صرف نهار آن را خراب می کـــــــند. آنـــگاه پـــــسرهای ۶ ساله در مقام توضیح و توجیه کار

پسرک ۳ ساله می خــــــواستند مدیر را متقاعد کنند که او تقصیری نداشته و نمی دانسته که چه می کند. یکی

از آنها گفته بود مهم نیست خانه دیگری می سازیم قول می دهم از اولی هم بهتر شود."

از زمانیکه احــــــساس کردم ریحانه حرفهام رو می فهمه از هر فرصتی استفاده می کنم تــــــا همه چیر رو براش

توضیح بدم. اين توضيحات باعث مي شه تصویر ذهنی مناسب و کاملی درباره مسائل مختلف پیدا کـــــنه و درك و

فهمش بيشتر بشه. حدود دو ماه پیش وقتی ريحانه در خیابان خیلی بلند گفت: "بابا اون خانوم رو مي بيني چه

كار بدي كرده براي بچش چيپس خريده" براش كاملا توضيح دادم كه چرا نبايد اين حرف رو با صداي بـــــلند بزنه و

اون تصوير ذهني كاملي پيدا كرد كه اين كار پسنديده نيست و موجب دلخوري آدما مي شه. امروز بعد از دو ماه

اين تصوير ذهني به كار ريحانه آمد. توي راه پيرزني رو ديديم كه خيلي خميده بود. آهسته به ريحانه گفتم: "بابا

ببين اگه ورزش نكنيم وقتي پير بشيم مثل اين پيرزن ..." هنوز حرفم تمام نشده بود كه ريحانه با صداي آهسته

گفت: "بابا يواش بگو ممكنه ناراحت بشه" و اشاره به سنگي كه جلوي پامون بود كرد و گفت: "بابا اگه بلند بگي

اين سنگ، سياهه اشكال نداره ولي اگه بلند بگي اين پيرزن پشتش خمیده است ناراحت مي شه".

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 0:48  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

هیچ کدام از ما خاطره خوشی از رفتن به دندانپزشکی نداریم. به کودکانمان کمک کنیم تا دندانهای ســــــــالمتری

داشته باشند و کمتر این خاطرات تلخ را تجربه کنند.

وقتی ریحانه به دنیا اومد قرار گذاشتیم از موقعی که اولین دندونش دراومد، مراقبت از دندونهاش رو آغاز کــــــنیم.

خیلی زود اون زمان فرا رسید. اون موقع نمی شد اون یک دندون رو مسواک زد این بود که با انگشت تــــــــمیز، با

احتیاط دندونش رو تمیز می کردیم. بعد که دندونهاش بیشتر شد و خودش هم کمی بزرگتر، از مسواک استفاده

کردیم. ولی کار به این راحتی هم نبود چون بچه ها اصولا از مسواک زدن خوششون نمی یاد. برخی کـــــــتابهای

تربیتی کشمکش بین والدین و فرزند برای مسواک زدن رو به جنگ مسواک تعبیر کرده اند. اینجاست که خــلاقیت

ها آغاز شد. سعی می کردیم با روشهای مختلف اونو راضی به مسواک زدن کنیم. هر روشی طول عمری داشت

و پس از یک مدت کارایی خودش رو از دست می داد و مجبور بودیم متناسب با سنش، روش دیگه ای ابداع کنیم

ولی هر طور بود مسواک زده می شد. اما برخی روشهایی که به کار بردیم:

* یه مدت مسابقه می گذاشتیم که کی برنده می شه. 

* یه مدت از شمارش استفاده می کردیم. مثلا مامان ریحانه تا ده می شمرد و ما هم تــــــــــــوی ایـــن مـــــدت

فرصت داشتیم مسواک بزنیم. بعضی شبها که ریحانه کم حوصله بود و زیر بار مــــسواک زدن نـــمی رفت وقــــتی

بــهش می گفتیم: "امشب چون خسته ای، فقط تا پنج می شمریم" راضی می شد. بعضی شــبها هــــــم ازش

می خواستیم خودش عدد شمارش رو تعیین کنه.

* بعضی وقتها ساعت رومیزی رو جلو ریحانه می گذاشتیم و عقربه ثانیه شمار رو ملاک قرار می دادیم که چند بار

دور کامل بزند که برای ریحانه جذابیت خوبی داشت.

* بعضی وقتها هم مامان ریحانه می گفت: "بابا من که دختر خوبیم می رم مسواکم رو بزنم" هنوز این حرفـــــــش

تموم نمی شد که ریحانه سریعتر می دوید به سمت مسواک و می گفت: "بابا منم دختر خوبیم"   

* یــک روش جالب که عمر زیادی هم داشت این بود که به ریحانه گفتیم مسواک که زده می شــــــــه "اوخولوها"

فــــــــرار می کنن و وقتی ریحانه مسواک می زد من یا مامان ریحانه صدای آه و ناله "اوخولوها" رو درمی آوردیم و

وقتی دست از کار می کشید صدای خوشحالی "اوخولوها"رو. ("اوخولو" اسمی است  که مـــــــــا روی باکتریهای

مخرب دندان گذاشته ایم. ریحانه به خوبی با این اسم ارتباط برقرار کرد)  

* یه مدت هم برای ریحانه جایزه تعیین کردیم. به ازای هر شب که مسواک می زد یک آدمک مهربون روی وایت برد

می کشیدیم و وقتی آدمکها ۵ تا می شد یه جایزه می خریدیم.

ضمن این کارها چند کار مهم جانبی هم کردیم:

* اول اینکه سعی کردیم زیاد شکلات نخریم. برای میهمانی ها هم ترجیحا چیزهای دیگه ای جــایگزین می کردیم 

چون وقتی شکلات در منزل باشه کودک تا اونها رو تموم نکنه دست بردار نیست.  

* موقعی که ریحانه هوس شکلات می کرد حتما براش می خریدیم ولی با او شرط می کردیم که در اولین فرصت

دندانهاش رو مسواک بزنه.

* خریدن کتاب داستانهایی که مربوط به مسواک زدن بود.

* تعویض هر چند وقت یکبار مسواک برای جذاب شدن کار

* دیگه اینکه وقتی فهمیده تر شد براش توضیح دادیم که اصلا چرا باید مسواک بزنیم

* مهمتر اینکه او رو به دندانپزشکی بردیم تا متوجه بشه اگه مواظب دندونهاش نباشه چه اتفاقی می افته. یعنی

همون روش قرار دادن کودک در موقعیت  که بسیار هم کارایی داره. البته اینکار باید با ظرافت خاصی صورت بگیره و

نباید فضای ترس و وحشت برای کودک ایجاد کرد. بهتره او با دندانپزشک دوست بشه و خود دندانپزشک هــــــمه

چیز رو براش توضیح بده.

نکته جالبی که باید بگم اینه که ریحانه تقریبا از سن دو سالگی برای تمیز کردن دندانهاش هر شب مـــــــــــــراحل

چهارگانه را انجام می داد:

* مسواک زدن

* کمانه دندان کشیدن (کمانه دندان نخ دندانهای آماده ای است که در بسته های ۵۰ یا صد تایی در داروخانه ها

عرضه می شه. کمانه دندان به شکل اف انگلیسی است )

* تمیز کردن دندان و لسه با انگشت تمیز آغشته به کمی نمک

* تمیز کردن زبان

یکبار که برای ترمیم یکی از دندونهام به دندانپزشکی رفته بودم ریحانه رو هم برای اینکه در موقعیت قرار بگیره بـــــا

خودم بردم. با دندانپزشک دوست شد. وقتی دندانپزشک ازش پرسید که آیا مرتب مسواک می زنه یا نه ریــــحانه

فورا گفت: " من هر شب چهار تا کار می کنم.  اول مسواک می زنم. بعدش کمانه دندون می زنم. بعد هم نمک و

آخر سر هم زبونم رو تمیز می کنم" دکتر که از این حرف ریحانه خیلی خوشش اومده بود ذوق زده شد و یه هـــزار

تومانی به ریحانه داد و گفت: "با این پول دوست دارم یه خوراکی خیلی خوشمزه برا خودت بخری البته نه شکلات"

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:36  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

در برخی موارد  برای رفع عادت بد کودک لازم است تا با او مثل خودش رفتار شود تا به خوبی همه چیز را درک کند.

ماجرا چند ماه پیش آغاز شد موقعی که با مامان ریحانه کار داشتم و گفتم: "عزیز، می شه لطف کنی ..." هـــنوز

حرفم تمام نشده بود که ریحانه گفت: "بابا چرا به مامان گفتی عزیز. فقط به من باید بگی عزیز چون من عزیز توام"

اون موقع هیچ وقت فکر نمیکردم رفع این مشکل یعنی حساس بودن او به کلمات محبت آمیز اینقدر دشوار بــاشه.

توی این مدت به روش های زیادی روی آوردیم. توضیح دادیم. از روش های غیر مستقیم ازجمله نمایش اســــتفاده

کردیم اما افاقه نکرد. تا اینکه چند روز پیش با مامان ریحانه تصمیم گرفتیم با ریحانه مثل خود او رفتار کنیم. این بـود

که به ریحانه گفتم: " عزیز..." هنوز حرفم تمام نشده بود که مامان ریحانه طبق قرارمون  گفت: "بابا چرا به ریحانه

گفتی عزیز. دیگه نباید بگی. من ناراحت میشم " ریحانه اول کار این موضوع را شوخی گرفت اما بعد که دید مساله

جدیه به فکر فرو رفت. اومد پیش من و در گوشم گفت: "بابا یواشکی در گوشم بگو عزیز اینجوری مامان هم متوجه

نمی شه که ناراحت بشه." گفتم نه بابا. تو دوست داری من یواشکی در گوش مامان بگم عزیز" خلاصه ریـــــحانه

اون شب بهش سخت گذشت و چند دقیقه طول نکشید که تسلیم شد. 

روز بعد برای اینکه ریحانه تصمیم جدید خودش که "کلمه عزیز دیگه اشکالی نداره" رو فراموش نکنه وقتی از سر کار

بر گشتم به مامان ریحانه گفتم: "مامان اینجوری چه خوب شد. دیگه من راحت می تونم به ریحانه بگم عزیز و شما

هم ناراحت نمی شی اگه به مامان هم بگم ریحانه جون ناراحت نمی شه" ریحانه هم گفت: بابا حالا امتحان کــن

ببین من ناراحت می شم یا نه." من هم به مامان ریحانه گفتم: "عزیز..." ریحانه گفت: "بابا چرا گفتی" هنوز کاملا

شوکه نشده بودم که ریحانه خندید و ادامه داد: "بابا شوخی کردم. دیگه هیچ اشکالی نداره که به مامان بگی

عزیز."       

  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 23:48  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

فرهنگ صـرفه جـویی را از کـودکی در فـرزنـدانمان نـــهادینه کنیم. آنها از کودکی باید بیاموزند که منابع مالی باید در جـــای درست آن هزینه شود نه اینکه هدر رود.

دیروز قبض برق خانه آمد. مامان ریحانه گفت: "بابا می دونی قبض برقمون این ماه چقدر شده." گفتم: "نــه" گفت:

"هزار و صد تومان" ریحانه هـــم داشت بــه حـــرفامون گــوش می داد. گـــفتم: "مامان می دونی خیلیش به خاطر

زحمتهای ریحانه است. دخــــترمون هیچ وقت اجـــــازه نـــمی ده لامپ اضافه ای توی خونه روشن باشه. تلویزیون و

کامپیوتر هم هیچ وقت بی دلیل روشن نیست." بعد هم به ریـحانه گفتم: "بابا می دونی چی شده ؟" گفت: "چی

شده بابا؟" گفتم: "چون همیشه لامپهای اضافه رو با کمک ریـــحانه جون خاموش می کنیم الان باید کمتر پول برق

بدیم و با پولش می تونیم کارهای بهتری بکنیم. مثلا اون ظرفهای کوچولویی که شهروند دیده بــــــــودی و خـوشت

اومده بود رو برات بخریم." و ریحانه حسابی خوشحال شد. مامان ریحانه گفت: "بابا دخترمون توی مــــــــــصرف آب

هم صرفه جویی می کنه. هیچ وقت موقعی که دستهاش رو داره می شوره یا مسواک می زنه شیر آب رو بــــــاز

نمی گذاره." ریحانه هم که منتظر تمام شدن حرف مامانش بود گفت: "بابا حالا کی می ریم شهروند اون ظرفهای

کوچولو رو برام بخری ؟"  گفتم: "بابا همین امروز" 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 19:32  توسط محمدرضا بیدگلیان   |