کنند البته به شرطی که این تجربه عواقب ناگواری درپی نداشته باشــــــد. این تجربه های عملی حـتما مـــــــبنای
خوبی برای جلوگیری از اشتباهات مشابه بعدی می شود مشروط به اینکه کودک متوجه اشتباه خود بـــــــــــشود
و خاطره آن به خوبی در ذهنش باقی بماند. در زمان ارتکاب اشتباه و در مــوقعیتهای مناسب دیگر با ظــــــرافتهای
خاصی باید به کودک کمک کرد تا این تجربه را به خوبی در ذهنش ثبت کند.
مثالی در کتاب معروف "پدر یک دقیقه ای" اثر "اسپنسر جانسون" نظر مرا به این روش موثر تربیتی جلب کرد.
دختر هفت ساله پدر یک دقیقه ای وارد اتاق می شود و از او می پرسد: "پــــــدر، اگـر بیرون اســکیت سواری کنم
مزاحم شما نخواهم بود؟" پدر پاسخ می دهد: "نه عزیزم، اما بیرون خیس و لغزنده است. پس بهتر است در مــورد
تصمیمی که داری بیشتر فکر کنی." دقایقی بعد صدای گریه دختر به گوش می رسد. پـــدر از پــنجره نگاه می کند
و متوجه می شود که دخترش بـــه زمین خـــــورده اما اتفاق خاصی بــــــرای او نیفتاده است. پــــــــدر سر جایش
می نشیند و منتظر ورود دختر می شود. چیزی نمی گوید و اجازه می دهد دختر گریه کند. هنگامی که گریه پـایان
می یابد پدر می پرسد: "حالت خوبه؟" و دختر پاسخ می دهد: "نه پدر، زانویم را زخم کردم." پـــــــــــــدر نه او را در
آغوش می گیرد و نه دلداری اش می دهد فقط به سادگی از او می پرسد: "آیا باز هم در زمین خیس اســـــــکیت
بازی میکنی؟" دختر در حالیکه هنوز اشک روی گونه هایش سرازیر است می گوید: "نه پدر این کار حماقت اســت"
و اینجا است که پدر کودکش را در بغل می فشارد و این مرحله پایانی بسیار مهم است. دوستی می گـــــــــفت
نویسنده ای در یکی از کتابهایش درباره یکی از خاطرات بیاد ماندنی اش نوشته بود در دوران کودکی وقتی زمـــین
می خوردم پدرم چنان مــــرا در آغوشش می فشرد که از شدت آن فشار، ضربه ای که خورده بودم را فرامــــــوش
می کردم. این مطلب را از آن جهت گفتم که اهمیت محبت پایان کار را برسانم.
یه نتیجه شیرین از این روش:
به یه کتابفروشی رفته بودیم تا برای ریحانه دفتر نقاشی بخرم. بهش قول داده بـــــودم وقتی دفــــــــــتر نقاشیش
رو کاملا با نقاشی پر کنه براش یه دفتر جدید بخرم. ریحانه دفتر رو انتخاب کرد. طبق قرارمون می تونست یه چـــیز
دیگه هم انتخاب کنه بنابراین نقابی رو که خیلی هم دوست داشت برداشت ولی چون لوازم مغازه بسیار مـــــتنوع
بود خیلی زود اونو با یه پاک کن عروسکی که توی خونه از اون زیاد داشت عوض کرد. گفتم: "بابا از ایــن پاک کنها
زیاد دداری." گفت: "نه همین رو می خوام."
برف می اومد و هوا سرد بود نزدیک خونه که رسیدیم دیــدم قدمهای ریحانه آهسته تر می شه. گفتم :"بابا چــرا
نمی یای" سرش رو پائین انداخت و گفت: "بابا پشیمونم. خــــیلی هم پشیمونم. ای کاش عوضش نمی کردم. از
این پاک کن ها داشتم." گفتم: "باشه بابا چون خودت هم متوجه شدی هیچ اشکالی نــــــــداره می ریم عـوضش
می کنیم." چون خیلی خوشحال بود. توی راه برگشت به مـــــــغازه فرصـــــــت رو مناسب دیدم بیشتر دربــــــــاره
تصمیم گیری عجولانه باهاش صحبت کنم. به مغازه که رسیدیم ریحانه گفت: "بابا مـــن بیرون می مونم تا شما پاک
کن رو عوض کنی. چون ممکنه بیام تو دوباره یه چیز دیگه دلم بخواد."
اون شب گذشت. چند روز بعد که به شهروند رفتیم ریحانه چشمش به یه کتاب زرق و برق دار ولی بی محــــــتوا
افتاد. چون قرار بود یه کتاب انتخاب کنه فورا همین کتاب رو برداشت. گفتم: "ریحانه جون این کتاب فقط جــــــلدش
قشنگه ولی مطالب داخلش چندان جالب نیست." گفت: "بابا همین رو می خوام." گفتم: "بابا یادته چند شــــــب
پیش عجولانه تصمیم گیری کردی و بعدش پشیمون شدی الان هم اگه این کتاب رو بخری وقتی بریم خونه مــیگی
بابا ای کاش به حرفت گوش داده بودم. داستاناش زیاد جالب نیست." و بعد ادامه دادم: " ولی من اون وقت دیگه
برنمی گردم کتاب رو برات عوض کنم چون الان دیگه تجربه داری. اون شب چون دفعه اول بـــــــود و نمی دونستی
نباید عجولانه تصمیم گیری کنی این کار رو برات انجام ..." هنوز حرفم تمام نشده بود که ریحانه گفت: "بـــاشه بابا
بریم جلوتر شاید کتابهای بهتری پیدا بشه." اتفاقا همین طور شد. ریحانه کتاب چهار فصل رو که خیلی هم بامحتوا
بود و عکسهای قشنگی داشت پسندید. و از اینکه عجولانه تصمیم گیری نکرده بود خوشحال بود.
جالبتر اینکه یکی دو هفته بعد که خودم هم این موضوع را فراموش کرده بودم وقتی دوباره به شهروند رفتیم و وارد
قسمت کتابها شدیم، ریــــحانه مــــــــتوجه کتاب جالبی شد و اونـــــــــو ورق زد ولی گفت: " بابا الان این کتاب رو
بر نمی دارم صبر می کنم شاید بتونیم اینجا کتابهای بهتری هم پیدا کنیم."