بــرایش توضیح دهیم. در این صورت کودک بهتر حرف ما را گوش می کند. مـــا خـــودمان به خوبی عـــلت انــــــجام
شدن یا نشدن کــار را می دانیم ولی کودک معمولا از همه جا بی خبر است.
هیچ وقت یادم نمی ره در دوره راهنمایی معلم ریاضی داشتیم که همیشه مسائل جدید ریاضی رو چون خــــودش
خوب بلد بود پای تخته تند تند حل می کرد و از ما انتظار داشت همون موقع همه رو تند تند یاد بگبریم. او هیچ وقت
موقعیت بچه های کلاس رو درک نمی کرد. همون موقع بود که به خودم قول دادم اگه یه روزی معلم شدم حـــتما
سعی کنم بچه ها رو درک کنم. من معلم نشدم علیرغم همه علاقه ای که به این کار داشتم. یعنی تـــــقدیر این
بود. اما خدا دختری بهم داد که حالا توی زندگی یه جورایی معلمش هستم و قولم هم یادم نرفته.
* امروز ظهر سر ناهار ریحانه غذاش رو نمی خورد و بازیگوشی می کرد. یادم اومد بهتره به جای اینکه مرتب بهش
بگیم ریحانه غذات رو بخور، براش توضیح بدیم که اصلا چرا باید غذا بخوره شاید بهتر به حرفمون گوش کنه. گــــفتم:
"ریحانه جون گیاه ها رو دیدی وقتی آب بهشون می دیم چه زود بزرگ می شن." گفت: "بابا بگو رشد می کــنن."
گفتم: "باشه. چه زود رشد می کنن." گفت: "بابا غذای گیاه ها آبه ؟" گفتم: "آب و مواد غذایی که توی خـــاکه"
و بعد ادامه دادم: "ریــحانه تو هم اگه مرتب غذا و میوه و چیزهای خوب بخوری زود بزرگ می شی و کــــمتر مریض
می شی. درختهای بزرگ رو دیدی وقتی باد می یاد یه تکون کوچولو می خورن اما درخــتهایی که ضعیف اند حتی
ممکنه بشکنند. ما هم وقتی خوب غذا بخوریم و مثل یه درخت بزرگ و قوی بشیم مریضی ها وقتی بیان سراغمون
در برابرشون مقاومت می کنیم."
ریحانه پس از این که گفتگوهامون تموم شد به خوبی شروع به غذا خوردن کرد. چهره اش موقع غـــــــــــذا خوردن
متفاوت از همیشه بود. مثل دانش آموزی که یه مساله سخت ریاضی رو به خوبی یاد گرفته و حالا خـــــــوشحاله.
هر از چند گاهی هم دستش رو به بازوهاش می زد و می گفت: "بابا ببین دارم قوی می شم." جالبتر اینکـه الان
که مشغول نوشتن این پست هستم و ساعت حدود هشت شبه یه سری توی آشپزخونه زدم دیدم ریــــــــحانه با
علاقه و اشتها داره تخم مرغی رو که مامان مهربونش براش درست کرده می خوره. وقتی منو دید گفت: "بـــابــــا
می خوام زود بزرگ شم و کمتر هم مریض بشم."